تبليغاتX
شب های روشن

شب های روشن

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد.

خنده هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای زور زورکی،

گریه های الـکـــــــــــــــــــی...

حـــــــرفـای آبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکـــی،

منتظر نـگـــاهــــــــــــــکــی...

اشــــــــــــــکــهـــــــــــــــــــــــای ریـــز ریــــــــــــــــــزکی،

بازم ســـــــلام دلم،گــــــلم...

نمی دونم چی بگم...نمی دونم چیکار کنم...نمی دونم چجوری بخوابم...

نمی دونم چی بخورم...نمی دونم دنبال چی برم...نمی دونم کیم...

چیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یکی بهم می گه دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوونه شدی...

یکی می گه عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشق شدی!!!

یکی می گه دیوونه عاشق میشه...

اون یکی می گه عاشق ها هستن که دیوونه می شن!!!

والا خودمم موندم عــــــــــــــــــاشقم یا دیـــــــــــــــــــــــوونه...؟؟؟

ولی با این همه ندونم ها اینو خوب می دونم که دوستش دارم گلم رو،دلـــــــــــــم رو.

آخ که چقدر دلــــــــــــــــــــــــــم گرفته،آخ که دلـــــــــــــم واسه کی گرفته؛

دلم بهونه ی تو رو می گیره گـــــــلم...                                 گلم بهونه ی دلم.

می خوام یه چیزی بهت بگم،

یه چیزی شبیه عشق داره می کوبه تو کــــلم...دیگه بسه...دیگه بسه              انتظار...            بسه.

پ.ن:از دوستان گلم به خاطر اینکه خیلی دیر آپ کردم و جواب نظراتشون رو ندادم یه دنیا شرمنده،رایانه م یه مدت خراب شده بود،مهربونیاتون رو جبران می کنم.

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:30 توسط افشین| |
می نویسم از بـرگ و بـاد...

مـــی نویسم از دل تــنـــگ و داد،

می نویسم از فــــــــــــــــــــریــاد و شــــیون،

می نویسم از غــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم دوری و درد،

می نویسم از تـو،از تــــــویی که هـــــــــــیـچ بــــــــــرایت نبودم...

می نویسم از تو،تویی که بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوی آشـــنـایی می دهی...

سلام...

یه مدته دارم تو جهنم خدا می سوزم...خدا هیزم آتیشش رو واسم زیاد کرده تا گرمای دستتو بتونم فراموش کنم...

ولی شادم،نه شاد به خاطر اینکه دارم می سوزم ،ازین که هنوز دوست دارم و تو این گرمای جهنم خدا هم نتونستم گرمای دست تو رو فراموش کنم.

شادم...شادم...شادم چون هنوز دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم.

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:36 توسط افشین| |
به نام خالق غم،به نام خالق عشق...

سلام به دوستای گرامی،این وب تا اونجایی که یادمه اینجوری نبود خیلی شاد تر بود؛حداقل واسه خودم...

الان که میام یه سرکی به وبم بکشم دام می گیره آخه فکر می کنم متروکه شده مثل دلم...

کاش می شد این پست تا ابد این جا می موند تا مطمئن شم که همه خوندن،همه ی عاشقا...

درست یه هفته می شه که تازه عــــــــــــشــــــق رو درک کردم...

نمی دونم ...زبون و دلم یکی نمیشه تا قشنگ بتونم حرف دلم رو خالی کنم ولی...می خوام اینجا اعتراف کنم...

هرکی خواست بخونه و بخنده و هر کی تونست حرفم رو درک کنه باهام باشه و با هم بسوزیم...

ولی آهـــــــــــــــــــــــای تویی که می خندی آرزو می کنم تو دام عشق بیفتی!!!

دوستش داشتم ولی نفهمیدم که دوستم داره یا نه...آخه نتونستم باهاش حرفای آخرم رو بگم...

دلم پره به خاطر اینکه قبل رفتنش عکسشم ازم گرفت...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فکر کرد با گرفتن عکسش راحت تر می تونم فراموشش کنم...ولی:

خـــــــــــــــــــــــــــاطـــــراتـــش رو تو دلــــم جــــــــــــــــا گذاشت...

گـــــــــــــــــرمای دستشو تــــــــــو دســـــتــام جــــا گذاشت...

یه گــــالری عکس از لــبــخندش تو ذهنم جا گذاشت...

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگو با اینا چی کار کنم؟؟؟

می دونی این چند وقته با فکر خراب تو خیابون،زیر بارون،واسه خودم قدم می زنم،واسه دل تنگم افسوس می خورم،آتیش دلم رو با اشک خنک می کنم؟؟؟می دونی....؟

نمیدونم چرا اینجوری شد؟

می خواستم این حرفا رو با صدای بغض کردم رو در روت بگم ولی نشد حالا اینجا می گم که همه بدونن،خیلی هم ساده می گم:

دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت داشــــتم.

دوست دارم،تا ابدم دوست دارم،به خاطر همینه که وقتی میبینمت سرم رو می ندازم پایین تا وقتی بشه که بتونم سرم رو بگیرم بالا و بیام جلو همه داد بزنم و بگم:

دوســــــــــــــــــت دارم...

دوست دارمی که مفهومش رو کسایی می فهمن که واقعا مزه تلخ عشق رو فهمیدن.

 

پ.ن:ببخشید بخاطر تصادفی که چند روز پیش کردم یه چند روز باید استراحت کنم آخه یه جورایی چلاق شدم جواب نظرای دوستای گلم رو حتما می دم...

پ.ن-۲:راستی از دوستای گلم شرمندم،پیوند هام پاک شده...عزیزایی که تو پیوندام بودم بهم خبر بدن...

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:53 توسط افشین| |
خدا گف:لیلی یک ماجراست،ماجرایی آکنده از من.

ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت:فقط یک اتفاق است،بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند،نشستند

ولیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد،رفت تا لیلی بسازد.

خدا گفت:لیلی درد است.درد زادنی نو.تولدی به سمت خویشتن.

شیطان گفت:آسودگی ست.خیالی ست خوش.

خدا گفت:لیلی رفتن است،عبور است و رد شدن.

شیطان گفت:ماندن است و فرو رفتن در خود.

خدا گفت:لیلی جستجوست.لیلی نرسیدن است و بخشیدن

شیطان گفت:خواستن است.گرفتن و تملک.

خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دست.

و دنیا پر شد از لیلی های زود.لیلی های ساده اینجایی.

لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت:لیلی زندگی ست.زیستنی از نوعی دیگر.

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون،زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:45 توسط افشین| |
خدا به شیطان گفت:لیلی را سجده کن.شیطان غرور داشت،سجده نکرد.

گفت:من از آتشم و لیلی گِل است.

خدا گفت: سجده کن،زیرا که من چنین می خواهم.

شیطان سجده نکرد.سر کشی کرد و رانده شد؛وکینه لیلی را به دل گرفت.

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات،فرصت خواست.خدا مهلتش داد.

اما گفت:نمی توانی،هرگز نمی توانی.لیلی دُردانه من است.قلبش چراغ من است و دستش در دست من.

گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.

و می کوشد بال لیلی را زخمی کند.عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.

دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.

او بد نامی لیلی را می خواهد .بهانه بودنش تنها همین است.

می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.

نام لیلی،رنج شیطان است.شیطان از انتشار لیلی می ترسد.

لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:44 توسط افشین| |